سحر ژر می کشیدم از زمین گرم خونالود
بسوی ابر های برفی شاد هزارن عرش
و آنجا زندگی بود و سخن از عشق و از شعری که در آن عشق جایی داشت
عبادتهایما را بوسه ها آغاز می کردند
چه کس در حیرت از این بوسه ها میشد؟!
تمام سالکان ِ عرشی آنجا سخن از عشق می گفتند
و من دشت سطیح پیکر یاس تو را
با بالهای خسته ام پرواز می کردم
خدا مهتاب را تنها به رنگ چهره ات پرورد
کنون جوها و گندم ها مرا بر چهره روئیدند .
دل پرواز من افسرد
پر شهبازیم بشکست
نه پروازی توانم داشت
نه آغازی نه انجامی
نه شوق دیدن دشتی و کهساری
نه وقت چیدن گلبوته ای در انزوای کوه
و من تنهای تنها راه پوچی را می آغازم
و در این باجگاه نامرادیهای انسانی
تمام هستی ام را پاک می بازم
و می جویم ترا
با شوق صد پرواز بی انجام
و میدانم که ره پایان گرفت و بازگشتی نیست
و ما سرخیل شادیهای عشاقیم
همین
از بهار تلخ زمین