سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم

چند رباعی برای هم تبار

چند رباعی برای هم تبار

از زبان مادر یکی از بچه ها... پسر جان نکن مادرتو اذیت نکن

کم لیلی و مجنون به هم اثبات کنید

این بچه مریض است مراعات کنید

آقای مدیر  سایت از موضوعات

بخش غزل و ترانه  را کات کنید

 

از زبان مادر یکی دیگه از بچه ها... دست بردار پسر عشق چیز خوبی نیست... برو خربزه فروش شو

زنجیر قفس به پای بالش بکنید

اصلا بکشید و بعد چالش بکنید

عاشق شده؟ صد دفعه غلط کرد، نشد!

رحمی به من و به سن و سالش بکنید

 

از زبان دوستانم خطاب به دشمنان... یک هفته پس از دریده شدنم توسط یک مشت گرگ هار... و روز رهایی شما از یک مدیر خود پسند. (به روایت هم تبار) ... در آن روز سامان فیروزی در یک کاریکلینمی دونم چی چی آتور خواهد نوشت. از بس که زخم زبان خورد روزی ده تا چسب زخم می خورد با یک لیوان بتادین! البته بعد به دلایل نامعلومی پاکش می کند خندیدن

اینجا به همین صفحه اسیرش کردید

با زخم زبان دوساله پیرش کردید

از گله ی گرگان نهراسید- چرا؟!

از بس که شما به حرف شیرش کردید

 

به ارازل و اوباش سایت امثال منتقد و ... بنده که پاک پاکم... اعتراف هم کردم... اسنادش هم موجودهخندیدن

بد نیست به مطلبت نگاهی بکنی

بعدن روی هم تبار راهی بکنی

کم مانده که با نوشته هایت من را

زندان ببری و دادگاهی بکنی 

اینها رو برای دوستان سایت نوشتم. جزو سابقه شعری من محسوب نمی شوند.

منتشر شده در پایگاه گروهی هم تبار .


» نظر

آن هم درست در مقابل چشم معشوقه ی حافظ

این مطلب در پایگاه گروهی هم تبار در بخش اشعار کلاسیک نیز منتشر شده است.
امیدوارم قبول طبعتان باشد ... من بعدز مدتها آدم دوباره
مهم نیست کسی باشد یا نباشد ...از اینجا خاطراتی دارم که همانها برایم یک دنیا ارزش دارند ...شما هم اگر آمدید قدمتان بروی چشم . همین
و اما عشق!...
 
گاهی غم می آید و زل می زند توی چشم های دلت

همان "غم مبهم" ی که قیصر هم گفت ...

همان "لنگر تسکین"

همان "تکانهای ساده ی دل"...

 

زل می زند؛

در این روز های پست و پسا!

آن هم درست در مقابل "چشم" معشوقه ی حافظ...

و تازه می فهمی که هنوز هزار سال از قرن هفتم هجری عقب ی ... وسط قرون وسطی!

 

غم آنقدر زل می زند

تا ستون دلت! ویران شود!

با نیروی چشم هزار مرتاز هندی

و هرّی می ریزد پائین...

غ ز ل  

غزلی زاده می شود

تا همه ی بار دلت را یکجا به دوش بکشد

و دلت را دوباره برپا کند

 

تو در همان لحظاتی که از گریه پُری

بی اختیار در خاطرات سر می خوری

و می افتی توی غزل ...

و مرغ دلت پَر می کشد ...

برای سربریدن!

 

در این دقایق آخر که من ز گریه پُرم

بذار مرغ دلم را برات سرببرم

 

نشد همان غزلی را که گفته بودم بعد ...

میان خاطره های تو بلکه سُر بخورم!

 

تو با بزاق ترحم نشور دامن من

خودم ز اشک صداقت شبیه آب کُرم

 

آهای  سرزده مهمانِ بی خبر رفته ...

منم که عاشقتم، نه...! ، به کی قسم بخورم

 

و جای دست کثیفی به ویترین نگات...

اگرکه لکه ننگم ببخش،اگر که ! ُ!!

-

مباد دست پلیدی به شانه ات هرگز

به دست های نجیب خدات می سپرم

تمام غصه ی من یک طرف، و اینکه نشد...

نشد که مرغ دلم را برات سر ببرم





» نظر

دعوت به همکاری

به یاری خدا و همت دوستان . سایتی راه اندازی کرده ایم که آنجائیم اغلب .

از دوستان تقاضا مندم بیایند و در همتبار عضو شوند . یک سایت تحلیلی فرهنگی و اجتماعی که روزهای آغازین خود را سپری می کند .

امکان ارسال مستقیم مطالب از سوی کاربر وجود دارد . محفل بدی نیست خوشتان خواهد آمد . خواهید آمد انشاءالله . همین


» نظر

دیگر نمانده ام سخنی از برای گفت

سردمه عین ِ پایان زمین ... سردمه عین سیب لهیده تو یخچال سونی

سردمه مث یک چوب بلال که تو قبرستون افتاده باشه

عین کودک و خیال اینهمه پاپیچم نشو

!


» نظر

هر روز خانه تکانی میکنم!

صدا کن مرا.
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینهء آن گیاهِ عجیبی است.
که در انتهای صمیمیت حزن می روید.

در ابعاد این عصر خاموش.
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد.
و خاصیت عشق این است.


» نظر