1   2      >

دزدی ز سروده را روالم نکنید


یا بی خود و بی جهت مقالم نکنید


 


حتی اگر از قافیه کم می آرم


یک قافیه هم رحم به حالم نکنید


 


دیشب دو سه قطعه شعر نو گفتم باز


این دغدغه را دگر وبالم نکنید


 


من عاقبت از شرم غزل می میرم


ای قافیه ها اگرحلالم نکنید


عشق یعنی انتظار


انتظار بی ثمر


بی هیچ امید


عشق یعنی تو فقط تو


عشق یعنی تو برای من فقط من


حتی اگر نخواهی


میمانم


حتی تا آخر عمر


عشق یعنی بیست سال دیگر


یاشایدم کمتر


همان لحظه ای که من میمیرم!


                                         همین


هیچ میدانی چه کارم کرده ای ؟


زندگی را زهر مارم کرده ای


حال  شب از عشق تو  تب میکنم


روز را با عشق تو شب میکنم


گفته بودم دل به دریا می زنم


گر بخواهی زرد کو را می کنم !


تو ولی صد حرف بارم کرده ای


صد شرف تهمت نثارم کرده ای


من که مهر همّه را رد کرده ام  


پس کجا ای گل به تو بد کرده ام ؟


من همان شب! آبرو دادم به پات


آتشم زد صبح! اما شکوه هات


گفته بودی باورم داری ز جان


سوختی اما تو در این امتهان


باشد اما آنچه من دادم به تو


تا قیامت پس نمیگرم ز تو


آرزو دارم منِ تو ما شود


خطبه خوانت حضرت زهرا شود

بهترین غزلها را برای دوست باید هدیه داد . این را نوشتم چون ازخودم خجالت می کشیدم!خواستم به زبان شعر بنویسم تا...وگرنه بهترین غزلهایم را برایت کنار گذاشته بودم! ... و خواهم گذاشت ... خواهی دید!‏. همین

 


برگشتم ... از جنگ با خدا! ... شکست خوردم ... خدا نقشی نداشت در آن ترازدی دردناک!‏ ... تقصیر خودم بود ... به جرم جنایتکار جنگی بازداشتم ... اینجا سخت میگذرد ... حال خوبی ندارم ... تنها چیزی که آرامم میکند این است که بفهمد سر او با خدا هم جنگیدم !‏ ... همین


 + ...

رفتم به جنگ خدا ... یکی برام دعا کنه ! . همین


به رنگ بغض غزلهای آسمان بانو


دلم به شوق صدایت گرفته هان بانو


و باز با غزلی قهوه ای تر از هر شب


ستاره وار نشستم به یادتان بانو


سیاهچاله شدم بی مدار چشم شما


سیاهچاله ترین مردِ کهکشان بانو


ولی چه خوب به خوابم شهاب میگذرد


به احترام عروس ستارگان بانو


کسی که سنگ صبورم نمی شود جز غم


هنوز یاد عزیزت چه مهربان بانو...


امروز روز من بود


اما نه امروز نه پارسال


و نه هیچ روز دیگری


روز من نبود!


                  همین


چند وقتیه درباره تشییع و یکسری مسائل دیگه مقالاتی رو میخونم . اصلا قصد ندارم در مقام رد یا تائید مذهب برادران اهل سنت مطلبی بنویسم فقط از آنجایی که دستی در مسائل ادبی دارم نکته ای به ذهنم رسید و آن اینکه ...دقت کردین به اذون ؟! الله اکبر ... خدا بزرگ است ...بشتابید به سوی رستگاری ... فرازها چقدر قوی هستن، روح دارن ، صلابت دارن ،‏ بار معنوی و روحانی دارن وقتی که عبارت ( الصلوه خیر من النوم ) در بین این فرازهای آسمانی شنیده میشه ناهمگونیش داد میزنه . مثل اینکه بخوای یه جمله یا کلمه ی ضعیف رو توی یه شاهکار ادبی استفاده کنی، همه کار رو زیر سوال می بره و از ارزش کار کم میکنه ... نماز از خواب بهتر است . از رستگاری، از نماز، از یک فضای ملکوتی فضا رو تا جلوه های حیوانی یک انسان پائین می آره. برخیز .. رستگاری ... خداوندی که از همه عالمیان بزرگتر است ... وصف ناشدنی است ... بهترین عمل ... نیست معبودی جز خدای بی همتبار ... نماز از خواب بهتر است ... بگذریم دندونم درد میکنه، خوب ننوشتم، میدونم، چون ترسیدم بمیرم زیر این دندون درد، گفتم بنویسم یادگاری بمونه ...! همین


سحر ژر می کشیدم از زمین گرم خونالود


بسوی ابر های برفی شاد هزارن عرش


 و آنجا زندگی بود و سخن از عشق و از شعری که در آن عشق جایی داشت


عبادتهایما را بوسه ها آغاز می کردند


چه کس در حیرت از این بوسه ها میشد؟!


تمام سالکان ِ عرشی آنجا سخن از عشق می گفتند


و من دشت سطیح پیکر یاس تو را


با بالهای خسته ام پرواز می کردم


خدا مهتاب را تنها به رنگ چهره ات پرورد


کنون جوها و گندم ها مرا بر چهره روئیدند .


دل پرواز من افسرد


پر شهبازیم بشکست


نه پروازی توانم داشت


نه آغازی نه انجامی


نه شوق دیدن دشتی و کهساری


نه وقت چیدن گلبوته ای در انزوای کوه


و من تنهای تنها راه پوچی را می آغازم


و در این باجگاه نامرادیهای انسانی


تمام هستی ام را پاک می بازم


و می جویم ترا


با شوق صد پرواز بی انجام


و میدانم که ره پایان گرفت و بازگشتی نیست


و ما سرخیل شادیهای عشاقیم


همین


از بهار تلخ زمین


 


پادشاهم ، شاه بی تخت و تاج
امیرم ، امیر بی لشگر
سلطانم ، سلطان این آبادی
کمی آنطرف تر،‏ پشت چند صباحی دیگر
لشگرم ، تخت و تاجم ...
                                    آبادی انتظار مرا می کشد...


همین


دغدغه هایی دارم
دغدغه هایی در تضاد با روزمرگی


ازجنس حرکت 


که از سالهای دور می آیند


و آن خورشید همیشه تابان


به سبک آن بازیگر ...


بگذار خرابش نکنم


خلاصه اینکه چیزی شبیه فکر زیر پوست ذهنم


گاهی تنم را میخاراند


و به حرکت وا می دارد


مدیریت اینجا رو به عهده گرفتم کمی وقت گیره ... امان از زندگی !

من آن خوشباوری هستم که در دنیا وفا جویم


و گاهی هم به حال ِ حال زارم شعر می گویم


تو می آیی و  در اندیشه هایت سبز می رویم


و سیب زندگی را قبل خوردن خوب می بویم


کنون کوچاره من هی لنگ لنگان راه می پویم
چو حافظ جامه زهدم به جام و باده می شویم


 


سه ساعت دیگر بیست و چندمین  زاد روز تولدم رقم می خورد
دلم گریه دارد میخواهم بنشینم توی همین کلبه تنهایی هایم
سیر گریه کنم گریه کنم تا صبح گریه کنم ...آخخخ دلم
من امشب عزادارم
عزادار خیلی بودهایی که نیست 
عزادار خیلی نباید هایی که هست
با اینهمه هر چه خوب بود و بد گذشت
هر چه اشک بود و لبخند گذشت
مصلحت بود بمانم خدا را شکر
نگاه پر مهرش امید شب تولدم بود .
همین


 


اشک های دلش برای همچو منی که هزاران چشمه مهر در کرانه احساسم خروش میکند آسان نبود
که برای این کشتی در مرداب تدین فرو رفته من قدرتی دریایی دارد
چه میتوانستم بکنم ؟!
باز اقلا من به خاکستر نشینی عادتی دیرینه دارم
بگذار او سردش نشود !!!
لعنت بر همه مرزها
همین

سلام هموطن . من یه سربازم . تو کوههای کردستان خدمت میکنم . الانم سر پستم و تا ساعت چهار باید پست بدم . به هزار زحمت جایی رو پیدا کردم که آنتن بده . دلم گرفته هموطن .  همینجوری زدم واسه  بیست سی تا شماره بدون اینکه بشناسم اس ام اس دادم . خواستم بگم یه سربازی اینجا داره بیداری میکشه با دل گرفته فقط به عشق هموطناش ...


شب بود
حدود ساعت دو بعد از نیمه شب
این اس ام اس واسم اومد
با یه شماره ناشناس
فرهاد سرباز بود
فارغ التحصیل دانشگاه چمران بود
بچه اهل دلی بود 
دلش گرفته بود
دنبال همصحبت بود
حس و حال خوبی بود
تا صبح باهاش حرف زدم
همین


 


   1   2      >

v>

v>